تبليغاتX
اندیشه هایی که به دریا پیوست - بهرنگی از دیدگاه بزرگان
وبلاگی در مورد صمد بهرنگی

جلال آل احمد

 

این‌ها را جلال آل احمد گفته است در باره‌ی صمد:

«صمد بهرنگی، آموزگاری آذربایجانی بود که در دهات اطراف تبریز می‌‌چرخید و به بچه‌ها درس می‌‌داد و برای‌‌شان کتاب می‌‌برد و قصه می‌‌گفت. قصه‌های عامّه را هم جمع می‌کرد. گاهی برای بزرگ‌ترها هم حرف‌های خوب می‌‌زد. آقا صمد" با زدن همین حرف‌ها که پ‍ژواك دردهای مردم محروم بود، خودش را آن چنان در دل‌شان جا کرده بود که گویا حکومت و سیستم امنیتیی‌‌اش ترس برشان داشت. و بالاخره در شهریور ماه سال 1347 خبر آمد که صمد بهرنگی وقتی رفته بوده در رودخانه‌ی مرزی ارس آب‌تنی کند، غرق شده است:

«و حالا خبر مرگ این برادر کوچک‌تر. که داغی بود. داغ صمد. و از "ارس" رسیده ... خبر را ساعدی داد. تلفنی. سلام و احوالپرسی، با صدایی گرفته. صمد افتاده توی ارس! ... از بس صدا گرفته بود. یا از بس خبر غیرمترقب بود. آخر به این یکی بیشتر عادت داریم. که فلانی افتاده توی هروئین _فلان دیگری افتاد به دامن دستگاه_ و فلان دیگری توی چاه ویل مزدوری. و حالا این هم صمد. ولی او که این کاره نبود! استخوان سخت‌تر از این‌ها بود. یک دهاتی آواره‌ی "خسروشاه" و "ممقان" و "دهخوارقان". یک کولی... نه. یک "عاشق" به معنی آذربایجانی‌اش. عاشقی که تارش را "میلت" [ تلفظ آذری ملت] به دوش می‌کشید... ساعدی‌ درآمد: «نعش‌ش را سه روز بعد از آب گرفته‌اند ...» که یخ کردم و نشستم. و "خب، دیگر؟" بله دیگر، با دوستی که شنا می‌‌دانسته رفته آب‌بازی. آن طرف‌ها قصه جمع می‌کرده. و لابد گاهی تفننی. اما خودش شنا نمی‌دانسته. و درغلطیده. و دوستش به سر و کله زنان تنها برگشته. و حالا جماعتی از اطرافیانش را در تبریز گرفته‌اند. و دوست همراهش در جواب بازجویی‌ها قند‌شکن را برداشته و زده به سر خودش و دیگر قضایا ... ولی همین؟ و یعنی که صمد مرد؟ که ما برایش آن همه آرزوها در سر می‌پختیم؟ این زبان روستای آذربایجان، این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعیدی، این همپالکی تازه به راه افتاده‌ی "هانس اندرسن" این معلم سیار که از لای سطور"حیدر بابایه سلام" پا در راه گذاشته بود و به "ساوالان" و "خالخال" می‌گریخت؟

آخر نكند سربه‌نیستش کرده‌اند؟ نکند خودکشی کرده؟ آخر آدمی که شنا بلد نیست چرا باید به رودخانه زده باشد؟ و مگر ارس در حدود 16 تا 19 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را دربغلطاند؟ بسترش را خود من در "پارس‌آباد" دیده‌ام. جوری نیست که بی‌مزاحمت مأمورهای مرزی دو طرف [منظور دو طرف مرز ایران و شوروی سابق است.] بشود تن به آبش زد. و خود رودخانه پهنه‌ی گسترده‌ای. و هر نقطه‌اش گداری ... و بر بلندی هر دو طرف سیم خاردار کشیده و نگهبانان به نظاره ایستاده. ولی گفتند که دوستش افسر جوانی بوده. پس لابد مزاحمت نگهبانان مرزی را به اعتبار لباسش برداشته بود. و بعد هم گفتند که در "خدا آفرین" بستر رود تنگ می‌شود و فشار آب و ... ولی من هنوز باورم نمی‌شود. من فقط این را می‌دانم که صمد نباید مرده باشد. صمد نمی‌تواند مرده باشد! صمد را با "کند و کاو در مسائل تربیتی" شناختم. یعنی ناله‌ی همدردش را شنیدم. و راستش از شما چه پنهان خیلی هم خوشحال شدم. این‌که ببینی یکی دیگر از آن سرِ آذربایجان دارد، همان پرت و پلاها را می‌گوید ... و آن وقت دنبالش کردم. در قصه‌هاش. و بعد که گاهی بیرو ن‌بُر می‌زد به تهران. ... یک بار آمد با یکی از قصه‌هاش. و با این شعر محلی به‌عنوان اهداء بر صفحه‌ی اولش:

عزیزم باغ دادارا                                                          عزیزم در باغ شانه بزن

آچ زولفون باغدادارا                                                     زلف‌هایت را باز کن و در باغ شانه کن

بولبولی گولدن اوتور                                                    بلبل را به خاطر گل

چکوبله باغدا دارا                                                        در باغ به دار زده‌اند.

که دیدم که رمانتیک است! درعین حال که چه اصراری داشت در زنده کردن زبان مادری‌اش. و حالا من چه کنم؟ چگونه باور کنم که صمد مرده؟ او که یک تنه ادای دین به زبان مادریش را تعهد می‌کرد _او که به سرخوردگی از ما بزرگ‌ترها و به نفرت از "از ما بهتران" به کودکان پناه برده بود. ... و آیا کافی است که حالا در مرگ او فقط بگویی لا اله الا الله!؟ حتی نیما که مُرد من در رثایش درماندم. آن وقت حالا بایست در داغ این برادر کوچک‌تر عزا گرفت و مرثیه گفت و مگر چند تا صمد داریم؟ و آیا کافی است مدرن‌بازی درآوردن؟ و به جای گریستن در غم مرگ او بر کربلای "ویت‌نام" گریستن؟ ... نه فایده ندارد. بهتر این است که من اکنون با چهل و پنج شش سال عمر و با کلی پز و افاده و معلومات، امّا به عوامی عام‌ترین آدم‌ها، به دیرباوری هر زندیقی که فرض کنی، به جای این‌ که در مرگ این برادر کوچک‌تر عزا بگیرم یا عصا به دست بگیرم  "چو" بیاندازم که صمد، عین آن ماهی سیاه کوچک، از راه "ارس" خود را اکنون به دریا رسانده است. تا روزی از نو ظهور کند.»

 

(دریغ و صد افسوس که آدمی مثل جلال که این جوری همه چیز را نگاه می‌کرد، کمتر از یک سال پس از نوشتن این مقاله خودش هم رفت پیش صمد و تختی و ... گفتند سکته کرده. در سن 46 سالگی.)

احمد بصیری :وقتی تو رفتی ماهی سیاه کوچولو به دریا رسید

طاهر احمدزاده: سال 50 بود که به دیدار آیت اطالقانی رفتم. وقتی وارد اتاق شدم, نوشته ای را مطالعه می کردند. گفت : این نوشته را مطالعه کرده ای؟ نوشته ی صمد بهرنگی بنام ” ماهی سیاه کوچولو” بود. گفتم خوانده ام, گفت : این را برای کودکان نوشته اما ما بزرگترها این را بخوانیم.

غلامحسین ساعدی : صمد بهرنگي تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارد، براي او نمي‌شود شرح احوال و تراجم ترتيب داد. مرگ او آنقدر باورنكردني است كه زندگيش بود و زندگيش هميشه آن چنان آميخته با هيجان بود كه بي‌شباهت به يك افسانه نبود. يك معلم بود اگرچه تبعيدﻯ روستاها ولي عاشق روستاها.... آزمون تنها معيار زندگيش بود.... شاهكار  او زندگيش بود.

بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچه‌ها به او مي‌رسيد و او براﻯ همه جواب مي‌نوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامه‌هايي كه بچه ها برايش نوشته بودند.

محمود دولت آبادی: کتاب 24 ساعت در خواب و بیداری بهرنگ را خواندم, ساده و روان بود. مثل آب که در بستر جوی روان استبخوبی دیدم که او به زندگی شرافتمندانه آدمی عشق دارد. تولستوی در جایی گفته:تمام تاریخ اروپا می تواند زمینه یک رمان تاریخی قرار بگیرد. همچنانکه فقط یک روز از زندگی یک دهقان نا مشخص روسی اما هیچکس نگفته بود که 24ساعت  از زندگی یک پا برهنه ایرانی می تواند, زمینه یک قصه قرار گیرد که در آن اندیشه های دقیق یک نویسنده با دقت جریان داشته باشد و بهرنگ این را عملا” ثابت کردهبعد از اینکه او خونش را به ارس (آراز) داد, نمی دانم چرا قلبم گریست؟ دردی بر درد و اندوهگین به آثارش رجوع کردم, کتابهای نازک, ساده و درست. او بدرستی اندیشیده بود و صادقانه هنر را در خدمت اندیشه های عزیزاش گرفته بود و اندیشه اش را طبق اخلاص پیش من و توگذاشت.

اسد بهرنگی ( از قلم برادر): نوشتن درباره کسی چون صمد, که سنی از او نگذشته بود و درباره خودش هم حرفی نزده بود که از میان رفت و عقیده هم داشت ” آنقدر گفتنی است که نوبت به از خود گفتن نمی رسد” مقام ها و ریاست های مختلف و کیابیایی هم نداشت پدر و مادرش هم از مردم عادی همین شهر و دیار بودند, مشکل بود. برادرم صمد می خواست همیشه معلم باقی بماند, اینکه بچه ها را ببیند و دینش را ادعا کند. ماهی سیاه و داستانهای دیگر او آخرین نوشته های او نبود. صمد در تهران چند ماهی سرگرم تنظیم کتاب ” الفبایش” بود.
جلال آل احمد: شنیدن خبر دشوار بود. صمد مرد! که ما برایش آرزوها در سر می پختیم؟ این زبان روستائی های دیارش و وطن اش آذربایجان. این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعید این همپالکی تازه به راه افتاده, هانس آندرسن این معلم سیار که از لای سطور حیدر بابایه سلام, پا در راه گذاشته بود و به ساوالان وخلخال می گریخت. نکند آخر سر به نیستش کردند؟ نکند خود کشی کرده؟!!
  نه چرا چنین آدمی باید به رود خانه زده باشد؟ مگر آراز در 16 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را بغلطاند؟ من فقط این را میدانم که صمد نباید مرده باشد, مگر می توان باور کرد؟!

م.صدیق :صمد بهرنگی بی اغراق یکی از شرکت کنندگان فعال در نوسازی ادبیات معاصر ایران (بویژه آذربایجان) است. تلاش بهرنگ در راه مبتکرانه جدیدش قابل تحسین است و این روش خلاقانه در انتشار داستانهای کودکان دید تازه ای به نویسندگان می دهد. در داستانهای بهرنگی دیگر از دیو , پریزاد ,خاقان و مبارزات تخیلی جادوگری و پری وکه چاشنی و محتوای داستانهای کودکان تمام دنیا شده, خبری نیست و بدرستی می توان گفت : بهرنگ تحولی در ادبیات کودکان و در نتیجه ادبیات معاصر بوجود آورده.

موسوی فریدونی: بهرنگ به منطق کودکان وارد است. زبان آنها را می فهمد و با آگاهی که نسبت به زمان و مکان دارد و وظایفش برای کودکانی که آینده برای آنهاست, قصه می گوید. بهرنگ جز آنکه قصه گوی بچه هاست, رابطه و نماینده آنها نزد بزرگسالان است. آرزوی آنها و راه بر آورده کردن آنها را نیز می داند

آراز: در قصه هایی که در اواخر بهرنگ در زمینه کدکان نوشته, فریادهای یک اسیر نهفته است و دیگر مسائل زندگی اجتماعی تحت الشاع و در اطراف آن دور می زند و نتیجتا” اثری که بتواند شعور اجتماعی را تحرک بخشد و ضرورتی که به حال کنونی باشد, بوجود می آید و در عین حال برای کودکان نوشته میشود.

احمد شاملو: آنچه مرگ صمد را تلخ تر می کند از دست رفتن موجودی یگانه است. مرگی است که براستی ایجاد خلاء می کند. شهری است که ویران می شود, نه فرو نشستن بامی, باغی است که تاراج می شود. نه پرپر شدن گلی, چلچراغی است که در هم می شکند. نه فرو مردن شمعی و سنگری است که تسلیم می شود نه در افتادن مبارزی!

خسروگلسرخي:

 هروقت به كتاب فروشي مي‌آمد كارش اين بود كه مواظب خريد دانش‌آموزان باشد، او نمي‌گذاشت كه بچه‌ها كتابهاﻯ مبتذل عشقي بخرند. يادم نمي‌رود كه صمد روزي به كتاب فروشي آمده بود به جواني كه ميخواست كتاب جنايي بخرد، خيلي اصرار كرد كه منصرف شود، جوان نپذيرفت. صمد چون معلم بود ميدانست كه چطور حرف بزند. هرطورﻯ بود آدرس جوان را گرفت. جوان كتاب دلخواه را خريد و رفت. ولي صمد كتاب هايي كه مي‌خواست او بخواند خودش خريد و براﻯ همين جوان پست كرد.
همين جوان بارها به كتابفروشي آمد و سراغ صمد را گرفت، ولي صمد رفته بود.

رضا براهني:

به اين زودي صمد بهرنگي تبديل به اسطوره مليت ستمديدهء خود شده است. ... صمد، اين واقعيت‌گرا ترين قصه گوي زمانهء ما، بي ترديد، پر شورترين و حال ترين «افسانه محبت» روزگار ما نيز هست.

از دیدگاه غربی ها :

براد هانس: بهرنگی به منظور فرار از دست سانسور, شکل قصه عامیانه را برگزید. قصه نویسی بهرنگی شامل قصه های عامیانه است که از ترکی آذری ترجمه شده و یا خود قصه ای جدید به شمار می آید.

از آیینه نویسنده ای از کشور همسایه

مقصود حاجی یف : صمد در قلب شاگردانش عشق به زندگی و مبارزه بیدار می کرد.

آری با مرگ صمد, خیلی از نویسندگان قلم خویش را بدست گرفتند و اندیشه های خود را در باره این صاحب قلم آذربایجانی می نویسند, و حتی عده ای از اینرو صاحب شهرت می شوند.
از حرف های مادر صمد:صمد غیر از بچه های دیگرم بود. روزی به او گفتم چرا زود زود به خانه خواهرهایت نمی روی؟ آخر آنها هم کسی ندارند, چشم به راهند. صمد در حالی که ناراحت شده بود گفت: ” من نمی فهمم مادر! تو چرا این حرف را می زنی, اولش که من هر وقت فرصت کردم سری به آنها می زنم. در ثانی مگر مردم بی چیز و فقیر, بچه های بی پدر و مادر کم هستند؟ چرا نمی گویی سری به آنها بزن. مگر خواهران من از آنها درمانده ترند, اینها باز هم هر چطور شده خانه و شوهری دارند. زندگی و سامانی ولی آنها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:11  توسط امیر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام.کار بر گرامی این وبلاگ جهت ترویج افکار صمد بهرنگی ایجاد شده است.خواهشمندجهت کیفیت بهتر وبلاگ نظرات خود را به ما انتقال دهید.
با تشکر.

غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد.((صمد بهرنگی))

نوشته های پیشین
مرداد 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آرشیو موضوعی
بیوگرافی
آثار
اندیشه ها
بهرنگي از ديدگاه بزرگان
در مور مرگ صمد بهرنگي
پیوندها
انتقاد سازنده
سایت اختصاصی اکبر اعلمی
آریاگان
یادداشت های یک داور فوتبال
سایت مهندسی برق ایران
کیمیای مهر
جنگ و صلح
اسرائیل و جنایت قرن
مصلوب
فریاد عدالت
سایت راز دانش





Powered by WebGozar

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب